|
جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل این چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کناررفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال ها ست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خداو یک عروسک گلی ست
عرفان نظر آهاری
شاهدخت سرزمين ابديت : آرش حجازی رماني كه مي توان گفت از همان صفحه ي " تقديم " اش ذهنت را تسخير مي كند : " باطل اباطيل . همه چيز باطل است . انسان را از تمامي رنج هايش در زير آفتاب چه حاصل است ؟ نسلي مي رود و نسلي مي آيد و زمين تا ابد پايدار است .آفتاب بر مي آيد و آفتاب غروب مي كند و به جايي كه از آن بر آمد مي شتابد . باد به جنوب مي رود و به طرف شمال دور مي زند ، دور زنان مي رود و باد به مدار خود بر مي گردد ... جمله رودها به دريا جاري مي شود اما دريا پر نمي گردد ... همه چيز پر از خستگي است كه انسان آن را بيان نتوان كرد .چشم از ديدن سير نمي شود و گوش از شنيدن سرشار . آنچه بوده است همان است كه خواهد بود و آنچه شده است همان است كه خواهد شد و زير آفتاب هيچ چيز تازه اي نيست . " :: كتاب جامعه :: شاهدخت ؛ سومين رمان ايراني ست كه مي خوانم . اگر چه " كافه پيانو " را به جهت سهلوت در نگارش و عاميانه بودنش و از جنبه اي ديگر بخاطر عادي بودن در عين خاص بودنش دوست مي داشتم ؛ اما با اولين صفحه از اين كتاب نتوانستم كنارش بگذارم . من نيز شاهدختي بودم از سرزمين ابديت كه به شكل كودكي نوزاد به اين جهان فاني پا گذاشته بودم و تمام خاطرات سرزمين ابديت را از خاطر برده بودم . و اين جمله هنوز هم ذهنم را رها نساخته است كه : " ...مگر بجز قصه چيزي هم در اين دنيا هست ؟ من قصه ام ... تو قصه اي ... همه قصه ايم ؟ ..." :: از متن كتاب :: در لا به لاي صفحات اين كتاب ، زمان را نمي توان تشخيص داد ، گاه به زماني دور در دنياي ابديت پرواز مي كني ، گاه به همين حوالي باز مي گردي و گاه به خاطرات خوب كودكي سرك مي كشي ... اما اين فواصل تو را نمي آزارد ، گويي تو نيز سهمي در اين قصه داري و انگار تصوير زندگي خويش را در آئينه ي تمام نماي اين قصه باز مي يابي ... و مدام از خودت مي پرسي : قصه ي من در اين ميان كجاست ؟ چگونه است ؟ تا كجا پيش رفته است ؟ ... گويي سالهاست كه قصه ات را از ياد برده اي اما اينك مي داني كه تونيز قصه اي داري براي گفتن ....براي نوشتن .... " شاهدخت سرزمين ابديت ؛ پند نامه اي مدرن ناشي از تفكر نويسنده اي امروزي ست كه سعي مي كند بگويد ما سيزيف هايي هستيم كه هر بار به بالاي كوه مي رسيم يا به پائين آن ، جايمان را با سيزيف ديگري عوض مي كنيم و گرنه سنگ همان سنگ است " ::: فرهاد بابايي – سايت سخن ::: " شاهدخت سرزمين ابديت ، رماني محكم ، پر كشش و زيباست كه ژانر آن سابقه ي چنداني در ادبيات داستاني ما ندارد . " گاه حس مي كنم خود را ميان الفاظ و صحنه ها گم كرده ام و وجودم ميان آن واژه ها جا مانده است... اما مي بينم كه قصه ي من در حال پيش رفتن است و بايد سهمي در اين داستان ايفا كنم .... آري ؛ " ابديت در درون توست . ابديت در تو شناور است و تو در ابديت . جست و جوي ابديت را از درون خود آغاز كن . " خلاصه اينكه بايد بخواني تا بداني تو نيز قصه اي داري براي گفتن ... براي نوشتن . " در زندگي سرانجام لحظه اي مي رسد كه حق انتخاب از آدم گرفته مي شود . همان طور كه در آغاز زندگي ، هيچ كس حق انتخاب ندارد .كودك حق ندارد پدر و مادرش را انتخاب كند ، يا جنسش را ، يا مليتش را ، يا طبقه اش را ... اما در دوره ي كوتاهي از زندگي به او حق انتخاب داده مي شود . در اوج شكوفايي جواني . بين پانزده تا سي سالگي ، يعني درست زماني كه آدم اصلا شعور انتخاب ندارد و بعد دوباره حق انتخاب را از او مي گيرند . هر جا توانستي انتخاب كني ،كرده اي و هر بار نتيجه ي انتخابت بدتر شد . اگر ديگران برايت انتخاب كرده بودند ، از خودت دلخوري نداشتي . مي گفتي تقصير مادرت است ، و پدرت كه پزشك بود و دولت كه براي جوانان فضاي كار ايجاد نمي كرد ، و نظام جامعه كه براي آينده ي جوانان هيچ برنامه اي نداشت . اما تو مي داني كه اين طوري هم غمگين مي شدي ، هر چند مي توانستي تقصيرها را به گردن كسي بياندازي و حالا نمي تواني و اين بار مسئوليت سنگيني بر دوشت مي گذارد . " :: از متن كتاب :: پيوست : دریافت رایگان کتاب ماه / آرش حجازی * با تشكر از دوست خوبم شهرزاد كه اين كتاب رو به معرفي كرد .
Let me hold you دانلود آهنگ Download Now: James Morrison Ft Nelly Furtado - Broken Strings می تونید کلیپ های تصویری این خواننده رو بصورت آن لاین توی سایت شخصیش ببینید و باهاش بیشتر آشنا بشید... پیوست : شنیدنش حس خوبی بهم میده!حتمن گوش بدید.
نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش
در این راه طولانی كه ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است عزیز من! دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری. عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد . بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل . اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست . سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث كنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا كلنجار برویم . اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا كه حس میكنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم . عزیز من! بیا متفاوت باشیم پيوست : نادر ابراهیمی(۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران - ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ، تهران )، داستاننویس معاصر ایرانی استاو علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینههای فیلمسازی، ترانهسرایی، ترجمه، و روزنامهنگاری نیز فعالیت کردهاست
به آبي دستاني كه انديشه ي كال مرا مي نوازد : كنار ظهر تابستان بود يك درخت ، يك سيب و غارغار يك كلاغ دست هاي كالي به سمت ميوه ي رسيده بر درخت دراز شد ولي به آن نمي رسيد چقدر فاصله بود ميان دست و سيب چهار پايه اي آن طرف تر ... به زير پا گذاشت دوباره دستهايش دراز شد اما چرا توان لمس سيب را نداشت ؟ كلاغ كه بر فراز درخت بود صدا زد : اي جوان دستهايت را هر صبحدم به سوي آفتاب تابناك دراز كن تا پخته تر شود و كرد ... آنچه را كه شنيده بود از كلاغ نشسته بر درخت و دستها براي نوبتي دگر دراز شد ولي شگفت ! هيچ سيبي بر درخت نبود كلاغ گفت : هيچ نا اميد مباش سالي دگر بيا ... ... سال گذشت و دوباره آمد ولي دريغ ! نه سيب بود ، نه درخت تنها كلاغ بود كلاغي پير كلاغ گفت : چند سالي دگر بيا ... تا ز خاك اين زمين نهال سيبي سر بر آورد ... سالها گذشت ... غروبي رسيد كه تابوتي چوبين از حوالي درخت سيب مي گذشت و دستهاي كال كودكي در التهاب چيدني دوباره از درخت بود و چهار پايه اي آن طرف تر منتظر ايستاده بود .... " شکوفه احمدی" تصویر اتفاقی
|
![]()
من از دیار عروسکها می آیم
Home
|