تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد

 

 

 

 

 

حرف اول :

" عاشقي يه چشم ميخواد براي خوندن خط به خط كتاب دل معشوق ، عاشقي پايي ميخواد براي دويدن به هر كجا يي كه معشوق هست ، عاشق صدايي ميخواد براي خواندن از عشق ؛ هر چقدر هم كه بد باشه ! "

 

 

 

تباين :

 

من در تقابل فراموشي و هاله ي كمرنگي از ياد تو سرگردانم

و در اين گرداب ، از تو با خويش سخن مي گويم ؛

از تو كه حضورت ،

هاشوري نقره اي بر صفحه ي تاريك زندگيم بود ،

كه امروز از آن جز نقطه اي سياه

 و خطي بي نور و دور افتاده چيزي نمي بينم .

 

من در مجهولي راز آلود غوطه ورم

و در فردايي نا معلوم سر در گم !

پاي اميدم دگر آبله بسته و قلبم را ناي تپيدن نيست !

بي تو جز سكوت حرفي ندارم

سكوتي كه انعكاس حرف دلم شد اما در گلو پژمرد

و تو نيامدي !

 

من بي تو روزهايم را

و لحظه هايم را به روزگار مفت فروختم

فقط در ازاي خاطره اي ماندگار از تو !

غافل از اينكه

روزگار هم بر سرم كلاه گذاشت و رفت !

 

ديگر هيچ ندارم تا براي با تو بودن فدا كنم ...

من خود را در تو جا گذاشته ام ،

تو راه من بودي ، مقصد موعود من !

 

وليكن بي تو امروز

به چاهي افتادم بس تاريك و ژرف !

كه از آن راهي به مقصد موعودم نيست !

 

بعد از تو نه راه را مي خواهم و نه چاه را .

ديگر چه فرق دارد سفيد و سياه !؟

 

همان بهتر كه در شب تار زنديگم ،

به نور مطلق دوري _ كه تو باشي _ زل بزنم

و تصور كنم كه دستم به تو مي رسد !

و به آن لذت مجازي چسبناك دلخوش باشم !

 

ديگر چه فرق مي كند

پر سياه كلاغ با حرير نازك شب ،

وقتي هر دو يكرنگ اند !

 

 

 

حرف آخر :

" عشق مثل آب مي مونه ، كه ميتوني توي دستت قايمش كني ، آخرش يه روز دستت رو باز مي كني و مي بيني نيست ، قطره قطره چكيده بي اونكه بفهمي ، اما دستت پر از خاطره س "

 

 

 "منبع : دلنوشته هاي دختري كه واسه خودش دل داره "

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |