بنام يگانه هستي حامي پرستوهاي بي آشيانه
براي همه ي آنهايي كه بي تقصيرند :
هميشه اينگونه بوده است : تمام قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شوند ؛ كه يكي بود ، يكي نبود ، يكي رفته بود و يكي مانده بود ! توي قصه ي منو تو ، اوني كه رفته بود من بودم و اوني كه مونده بود تو اوني كه مونده بود و گريه كرده بود ، تو بودي و اوني كه بي وفا بود و مي خنديد من !
اوني كه صبور بود تو بودي و اوني كه كم تحمل بود من ! اوني كه كوچه گرد روياي محال بود ، تو بودي و اوني كه دل به روياهاش نبست من !
حالا اگه مي توني قصه مونو نقاشي كن : يه جعبه رنگ بردار ! يك رنگ و ساده و ناب . به روي قلب كاغذ بزار ، آبي تو ! يه رنگ ديگه بردار ، سياه من !
آخر قصه هم رو سياهي به زغال شعله هاي غزل سوز دل من موند !
و براي تويي كه قرار بود ... :
قرار نبود آن وقت هاي تو ، جايشان را با اين وقت هاي من عوض كنند . قرار نبود عشق هم مثل گيلاس ، بوسه ، عيدي و تعطيلات تابستان ؛ اولش قشنگ باشد . قرار نبود كسي سختش باشد بگويد " دوستت دارم". قرار نبود هر كس به هواي شكستن دل ديگري بماند . قرار بود هر كس به هواي نشكستن دل خودش بماند . قرار نبود هر چه قرار نيست باشد . قرار تنها بر بي قراري بود و بس !
گمان نمي كنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد . اما يقين دارم كه كودك دلت كمتر از پيش بهانه ي لالايي هاي شعر گونه دلم را مي گيرد .
مهم نيست ، فقط يك چيز ياد همه بماند : اگر اتفاقي كه نبايد بيفتد ، افتاده ؛ تنها برايت مي نويسم " خودت خواستي ، تقصير من نبود ! "
من همانم كه روزي با تو از خوبي گفت
تو هموني كه تمامي وجودم را مي كاود
من و تو حس غريبي هستيم
در شب دلواپسي ، در كنار غم و اندوه
فراوان دل گنجشكي كه به ما مي نگرد
تو به من مي گويي مثل گل خوشبوي بهاران هستم
ولي اي كاش مي دانستي كه دوست مي دارم
گل خوشبوي بهارانت را بچيني و در باغ دلت بكاري
اي كه از عاطفه سرشاري و از غم رسته ؛
اي كه از مهر و عطوفت لبريز
كاش مي دانستي كه چقدر مي خواهم من و تو " ما " بشويم
كاش مي دانستي ....
و اما براي آنهايي كه حرفم دلم را فهميدند :
تا به حال با چشمان باز خوابيده ايد ؟ اين سوالي بود كه شبي به سراغم آمد . فكرم مشغول پاسخ به اين سوال بود كه ناگاه به ياد آن يكسال و چندي افتادم ....
... يك روز از همان روزهاي بي بهانه ، كسي را يافتم كه شبيه هيچ كس نبود ! عاشقش شدم ! شدم همون دختري كه واسه خودش دل داشت و شما اونو و شعراي دلشو خوب مي شناختين .به خيال خودم آن روزها چشمانم را خوب باز كرده بودم . القصه ، بيدار كه شدم ، ديدم اي داد دلم داره توي دستام جوون ميده !
به اين در و اون در زدم ، بي فايده بود ! چشمام بد جوري دلمو گول زده بودن !حالاميخوام برم از اينجا ... همينجايي كه يه روزي خونه ي عاشقي هام بود !
ميخوام برم تا خودمو كه توي وجودش جا گذاشتم پيدا كنم ! نيومده بودم كه بمونم ، اينو مي دونستم كه يه روز بايد كوله بارمو جمع كنم و برم !
به قول خودش ما دو تا خط بوديم كه اگه سالها مي دويديم به هم نمي رسيديم ، غافل از اينكه آخر قصه با يه شكستن ميشد بهم رسيد ! بگذريم ! شايد يه روز برگشتم ، نمي دونم ! شايد وقتي ديگر ....
از تمامي دوستاني كه در اين برهه از زمان مرا تنها نگذاشتند و با رهنمودهاي مفيدشان افق تازه اي از زندگي را به رويم گشودند ، كمال تشكر را دارم .
از جمله :
آقاي محمد مجيدي دوست روانشناسم بخاطر راهنماي بي دريغي كه به من دادند و من دير به آن عمل كردم، آقا حميد دوست به ظاهر روانشناس و صاحب علم اما عاشق عشق و زندگي و مطالعه ، هادي عزيز بخاطر سنگ صبوري هايش و پيامهاي كوتاه اما اميد دهنده اش ، همشهري عزيزم ايمان كه نگران غصه هاي من بود ، پدر و دوست عزيزم آقاي عزيز الله تهراني كه هميشه مرا يا نصيحتهاي پدرانه شان تنها نگذاشتند و هميشه جوياي احوالم بودند ، برادر خيلي مهربون و دلسوزم سليم عزيز كه مثه يه داداش دلسوز از اون راه دور هميشه كنارم بود و همدرد ، و همين طور ليلاي عزيز ، چيستا ، حسين جنت مكان ،شهاب داداش خوبم و خاله ي مرحومش سارا ، دوست خوبم عاشق وسناتورو گلناز عزيز و ساير دوستان تازه واردم !
و از همه مهمتر هوار عزيزم كه مي دونم الان واسش بدترين و منفورترين هستم اما عاشقش بودم و واسه اينكه زندگي كنه آزادش كردم از زنجير خودم .
وبلاگم رو پاك نمي كنم تا هميشه در دسترس شما عزيزان باشم و بدونين كه هرگز فراموشتون نمي كنم و شما هم هر وقت آپ كردين يا خواستين احوال دلمو بپرسين بياين اينجا .
به اميد ديدار شما عزيزان مهربان .
" زير سايه ي امن ترين سايه بان هستي ، دلواپس دلواپسي هاي يكديگر باشيم "
مهشيد : همون دختري كه واسه خودش دل داشت – دي ماه 85