تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد

 

بازگشت به سر آغاز:

 

...

دستانم رها !

چشمانم مات !

لحظه هايم گنگ !

من به پايان خود نزديكم ، مي دانم .

صداي ترك برداشتن پوست تنهايي ام را مي شنوي ؟

گوش كن !

انگار رويشي نو در حال زائيده شدن است .

دوباره گوش كن !

صداي چكاوك هاي عاشق را

 كه بر فراز دشتهاي استغناي من آواز سر داده اند ، مي شنوي ؟

نسيم شرجي روحت را بر پوست پلاسيده ي احساسم حس مي كنم .

و گرماي دستانت را درون رگهايم مي چشم .

بگو كه با من هستي!

بگو !

بگو كه صداي زندگي را در درون من مي شنوي .

بگو كه به رويش تازه ي باور در من اطمينان داري .

دستت را به من بده !

بالهاي خيالت را به وسعت بيكران آسمان بگشا

و مرا با خويش تا افق دور دست خدايي ات پرواز ده .

 

خدايا به سوي تو مي آيم !

شايد براي چندمين بار .

از ظلمات به سوي نور مطلق تو !

مرا به خويش وامگذار !

مرا درياب !

...

دستانم آزاد !

چشمانم پر نور !

لحظه هايم سرشار !

من به سر آغازي مجدد پا مي گذارم ... .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |