
بازگشت به سر آغاز:
...
دستانم رها !
چشمانم مات !
لحظه هايم گنگ !
من به پايان خود نزديكم ، مي دانم .
صداي ترك برداشتن پوست تنهايي ام را مي شنوي ؟
گوش كن !
انگار رويشي نو در حال زائيده شدن است .
دوباره گوش كن !
صداي چكاوك هاي عاشق را
كه بر فراز دشتهاي استغناي من آواز سر داده اند ، مي شنوي ؟
نسيم شرجي روحت را بر پوست پلاسيده ي احساسم حس مي كنم .
و گرماي دستانت را درون رگهايم مي چشم .
بگو كه با من هستي!
بگو !
بگو كه صداي زندگي را در درون من مي شنوي .
بگو كه به رويش تازه ي باور در من اطمينان داري .
دستت را به من بده !
بالهاي خيالت را به وسعت بيكران آسمان بگشا
و مرا با خويش تا افق دور دست خدايي ات پرواز ده .
خدايا به سوي تو مي آيم !
شايد براي چندمين بار .
از ظلمات به سوي نور مطلق تو !
مرا به خويش وامگذار !
مرا درياب !
...
دستانم آزاد !
چشمانم پر نور !
لحظه هايم سرشار !
من به سر آغازي مجدد پا مي گذارم ... .
