تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

 

 

 

در آن دوردست که هیچ چراغی روشن نیست ، خدا بود و دلی که بایر بود .

تمام روز نگاهش  ، صحن  ِ آسمان را می پائید ،

تا مگر خدا را ببیند _ برای اولین بار _ از نزدیک .

 

ناگهان باران گرفت ،

خدا آمد ؛

در ایوان ِ حیاط خلوت ِ چشمانش نشست .

 

هزار گنجشک ِ عاشق بر سر انگشتان ِ کوچک ِ باغچه اش روئید .

آن لحظه ؛

آری همان لحظه ،

تنش از جنس نیلوفر شد .

 

دلش از زیر لباسش ، پاک پیدا بود .

روحش از آئینه پر شد ،

چراغانی شد .

از آبی و زرد دوباره سبز آبی شد .

 

خورشید از اسارت سینه ی تنگش آزاد گشت .

سوگ ِ ماه ِ امید در نگاه تاریکش پایان یافت .

 

خدا آمد ؛

میان ِ لحظه های سرخابی ِ عشق ایستاد .

 

خدا آمد ؛

دست در دستان سردش داد .

 

هزار آهنگ در گلویش آواز شد .

خدا گفت و گلدان ِ کهنه از اقاقی پر شد .

 

دگر تنها نبود ،

با باران نسبت ِ دیرینه انگار داشت .

 

دگر خورشید یاور ِ چشمان ِ بی فانوسش بود .

و پروانه گان زینت ِ گیسوی ِ سیاهش بود .

 

خدا بود و او بود و سبزینه ای که در دل داشت .

و آسمان ِ شب هم مهتاب ِ عاشق داشت .

 

در آن دوردست که هزاران چراغ روشن بود ؛

خدا بود و او و دلی که دیگر عاشق بود .

 

 

 

" دلنوشته های دختری که واسه خودش دل داره "

تصویر : دلنقاشی های همون دختر .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |