
در آن دوردست که هیچ چراغی روشن نیست ، خدا بود و دلی که بایر بود .
تمام روز نگاهش ، صحن ِ آسمان را می پائید ،
تا مگر خدا را ببیند _ برای اولین بار _ از نزدیک .
ناگهان باران گرفت ،
خدا آمد ؛
در ایوان ِ حیاط خلوت ِ چشمانش نشست .
هزار گنجشک ِ عاشق بر سر انگشتان ِ کوچک ِ باغچه اش روئید .
آن لحظه ؛
آری همان لحظه ،
تنش از جنس نیلوفر شد .
دلش از زیر لباسش ، پاک پیدا بود .
روحش از آئینه پر شد ،
چراغانی شد .
از آبی و زرد دوباره سبز آبی شد .
خورشید از اسارت سینه ی تنگش آزاد گشت .
سوگ ِ ماه ِ امید در نگاه تاریکش پایان یافت .
خدا آمد ؛
میان ِ لحظه های سرخابی ِ عشق ایستاد .
خدا آمد ؛
دست در دستان سردش داد .
هزار آهنگ در گلویش آواز شد .
خدا گفت و گلدان ِ کهنه از اقاقی پر شد .
دگر تنها نبود ،
با باران نسبت ِ دیرینه انگار داشت .
دگر خورشید یاور ِ چشمان ِ بی فانوسش بود .
و پروانه گان زینت ِ گیسوی ِ سیاهش بود .
خدا بود و او بود و سبزینه ای که در دل داشت .
و آسمان ِ شب هم مهتاب ِ عاشق داشت .
در آن دوردست که هزاران چراغ روشن بود ؛
خدا بود و او و دلی که دیگر عاشق بود .
" دلنوشته های دختری که واسه خودش دل داره "
تصویر : دلنقاشی های همون دختر .