عاقبت او آمد ؛ میهمانش را می گویم ! وقت ، وقت ِ رفتن بود . دست در دست ِ خداگونه ی او گذاشت و معراجش را آغاز کرد .
آری ... مرگ همین نزدیکی هاست . در هاشور های طلایی رنگ ِ خورشید یا لاجوردی ِ آسمان شاید ! یک آن کنار ِ پنجره ، یا ممکن است بر خالهای ِ رنگی ِ پروانه نشسته باشد . یکبار در گرمای ِ عطشناک ِ تابستان آید و یک لحظه در یخ بستگی ِ زمستان مانَد .
یک لحظه پیش من ، بعدها کنار ِ تو شاید ! دیروز همخواب ِ او ، فردا سایه به سایه ی من باشد .

دلنوشته های دختری که واسه خودش داره - (26/1/85 ) .