تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

 می گویند قبل ِ رفتنش ، چشم از آستان ِ پنجره بر نمی داشت .انگار آمدن ِ آشنایی را چشم انتظار بود شکوفه های تازه روئیده بر شاخه های خشک ِ درخت ِ گیلاس را نظاره می کرد و لحظه های آخرین ِ بهار عمرش را یکی یکی می شمرد . برقی شفاف در دیدگان خسته از تکرارش سوسو می زد و لبخندی حاکی از آرامش – شاید بخاطر سفری که در پیش داشت – بر لبان سردش داشت .

عاقبت او آمد ؛ میهمانش را می گویم ! وقت ، وقت ِ رفتن بود . دست در دست ِ خداگونه ی او گذاشت و معراجش را آغاز کرد .

 آری ... مرگ همین نزدیکی هاست . در هاشور های طلایی رنگ ِ خورشید یا لاجوردی ِ آسمان شاید ! یک آن کنار ِ پنجره ، یا  ممکن است بر خالهای  ِ رنگی ِ پروانه نشسته باشد . یکبار در گرمای ِ عطشناک ِ تابستان آید و یک لحظه در یخ بستگی ِ زمستان مانَد .

یک لحظه پیش من ، بعدها کنار ِ تو شاید ! دیروز همخواب ِ او ، فردا سایه به سایه ی من باشد .

 

دلنوشته های دختری که واسه خودش داره - (26/1/85 ) .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |