تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

 

سکوت بود و سیاهی .

شبی پر ستاره و عطش ِ خشک ِ کویر .

ستاره ای بر حریر ِ شب چشمک زد و رفت .

شبتاب به آسمان نگریست و از شب پرسید : راستی ؛ مگر تو در تاریخ ِ سیاهی ِ خود چه کار بزرگی کرده ای که افتخار بر سینه زدن ِ اینهمه ستاره را داری ؟

شب لبخندی سیاهرنگ زد و گفت : تو فکر کن سپیده ای را از چنگ ِ یک دیو نجات داده باشم !

شبتاب دوباره پرسید : حالا بگو ببینم ، ماه چه گناهی کرده که تا ابد باید در سیاه چال ِ تو اسیر باشد ؟

شب آهی کشید و گفت : تو فکر کن به خورشید خیانت کرده باشد !

شبتاب خنده ای کرد ، آخر افسانه ی شب باورش نمی شد .

ستاره ای دیگر در دامن حریرگون ِ شب جان داد و مرد ...

 صدای غرش و قطره های باران  که بر تن ِ خشک کویر یکی یکی می نشستند.

شب انگار آهسته ، سر در گریبان خویش می گریست .

شبتاب گریه ی شب را ندید ، بی خداحافظی رفت .

شب آهی بلند کشید و دوباره سکوت کرد .

 

به راستی شب چگونه – با آنهمه ستاره که بر بالین ِ سیاهش داشت -  اینچنین تنها بود؟

راز تنهایی شب چه می توانست باشد ؟!

 

 

منبع: دلنوشته های دختری که واسه خودش دل داره ( 7 /2 /86 ).

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |