
سکوت بود و سیاهی .
شبی پر ستاره و عطش ِ خشک ِ کویر .
ستاره ای بر حریر ِ شب چشمک زد و رفت .
شبتاب به آسمان نگریست و از شب پرسید : راستی ؛ مگر تو در تاریخ ِ سیاهی ِ خود چه کار بزرگی کرده ای که افتخار بر سینه زدن ِ اینهمه ستاره را داری ؟
شب لبخندی سیاهرنگ زد و گفت : تو فکر کن سپیده ای را از چنگ ِ یک دیو نجات داده باشم !
شبتاب دوباره پرسید : حالا بگو ببینم ، ماه چه گناهی کرده که تا ابد باید در سیاه چال ِ تو اسیر باشد ؟
شب آهی کشید و گفت : تو فکر کن به خورشید خیانت کرده باشد !
شبتاب خنده ای کرد ، آخر افسانه ی شب باورش نمی شد .
ستاره ای دیگر در دامن حریرگون ِ شب جان داد و مرد ...
صدای غرش و قطره های باران که بر تن ِ خشک کویر یکی یکی می نشستند.
شب انگار آهسته ، سر در گریبان خویش می گریست .
شبتاب گریه ی شب را ندید ، بی خداحافظی رفت .
شب آهی بلند کشید و دوباره سکوت کرد .
به راستی شب چگونه – با آنهمه ستاره که بر بالین ِ سیاهش داشت - اینچنین تنها بود؟
راز تنهایی شب چه می توانست باشد ؟!
منبع: دلنوشته های دختری که واسه خودش دل داره ( 7 /2 /86 ).