تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

خسته شدم.

از سکوت زمخت لحظه ها خسته شدم

از شبکوری ستاره ها

بغض آواز پرنده ها

از زندگی کوکی  این آدمکها هم خسته شدم .

نگاه ها همه سرد است

همه بی تفاوت اند ، حتی عشق که بر ایوان دلم لمیده  است .

انگار همه کنار کشیده اند

گویی نگاهی پاک در پی رد شدن از حوالی چهار راه دل نیست

گویی همیشه پیوندها محتاطانه انجام می شود .

آن روزها که دل کم سن و سال تر بود ،

عشق در ابتدای جاده ی زندگی حضورش به اندازه ی جثه اش بزرگ می نمود ،

اما ؛

اکنون به بلوغ رسیده است ؛ بلوغ حسی !

دیگر می تواند از افعال اندیشیدن ، نگریستن و زیستن استفاده کند .

اما چه فایده که ستاره ها دیگر خاکستری رنگ اند .

بادبادک ها دیگر به اوج آسمان  نمی روند

و دل شمعها هرگز برای شاپرکها آب نمی شود .

برای همین است که خسته شدم

از واژه ی نیاز ، امید و حس  هم خسته شدم.

دلم می خواست روسری خالدار شب را بردارم و همه چیز را واضح ببینم

دلم می خواست حقیقت را در دستانم بگیرم

دلم می خواست طعم شیرین زندگی را

میان لحظه های به عصب رسیده ی  تنهایی ام مز مزه کنم .

اما چه فایده که این روزها در گوشه های شهر دل را کباب می کنند

سایه ها دیگر در پی آدمها راه نمی روند .

و عشق تنها در میان جملات زیباست .

نگاه ها همه سرد است

همه بی تفاوت به شبکوری شان تنها زندگی را نوشخار می کنند

 و این آدمکهای کوکی تنها قلاده ی زنده بودن را بر گردن آویخته اند.

برای همین است که خسته شدم،

تنها به یک جمله می توانم اعتماد کنم :

هنوز امید هست و باید باشد ....

شاید روزی....

                  ستاره ای ....

                                    تولدی .....

                                                  و شروعی .... .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |