خسته شدم.
از سکوت زمخت لحظه ها خسته شدم
از شبکوری ستاره ها
بغض آواز پرنده ها
از زندگی کوکی این آدمکها هم خسته شدم .
نگاه ها همه سرد است
همه بی تفاوت اند ، حتی عشق که بر ایوان دلم لمیده است .
انگار همه کنار کشیده اند
گویی نگاهی پاک در پی رد شدن از حوالی چهار راه دل نیست
گویی همیشه پیوندها محتاطانه انجام می شود .
آن روزها که دل کم سن و سال تر بود ،
عشق در ابتدای جاده ی زندگی حضورش به اندازه ی جثه اش بزرگ می نمود ،
اما ؛
اکنون به بلوغ رسیده است ؛ بلوغ حسی !
دیگر می تواند از افعال اندیشیدن ، نگریستن و زیستن استفاده کند .
اما چه فایده که ستاره ها دیگر خاکستری رنگ اند .
بادبادک ها دیگر به اوج آسمان نمی روند
و دل شمعها هرگز برای شاپرکها آب نمی شود .
برای همین است که خسته شدم
از واژه ی نیاز ، امید و حس هم خسته شدم.
دلم می خواست روسری خالدار شب را بردارم و همه چیز را واضح ببینم
دلم می خواست حقیقت را در دستانم بگیرم
دلم می خواست طعم شیرین زندگی را
میان لحظه های به عصب رسیده ی تنهایی ام مز مزه کنم .
اما چه فایده که این روزها در گوشه های شهر دل را کباب می کنند
سایه ها دیگر در پی آدمها راه نمی روند .
و عشق تنها در میان جملات زیباست .
نگاه ها همه سرد است
همه بی تفاوت به شبکوری شان تنها زندگی را نوشخار می کنند
و این آدمکهای کوکی تنها قلاده ی زنده بودن را بر گردن آویخته اند.
برای همین است که خسته شدم،
تنها به یک جمله می توانم اعتماد کنم :
هنوز امید هست و باید باشد ....
شاید روزی....
ستاره ای ....
تولدی .....
و شروعی .... .
