
" بنام خدایی که همین نزدیکی هاست ، لای این شب بوها ؛ پای آن کاج بلند "
یک اشاره :
" میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند ، تنها آنهایی که با خود چتر می برند به کار خود ایمان دارند . "
-:: آنتوان چخوف ::-
شبیه مُرتازها دلم می زیست
در انزوا و برهوت
قحطی شعر و ترانه گی ِ سکوت
تو آمدی ؛
از دوردستهای عزلت ِ همیشگی ام
دلم تو را دید ، عابد شد
تو را پرستید و سخت هم عاشق شد .
تو آمدی ؛
هبوط کردی
دنیا ز چرخش ِ دوّار خود وا ماند
تو بودی و من و شب و ماه
و سهره ها
که بر شاخه های پیچک وار ِ تنم ،
ترانه ای از بهار می خواندند .
برای دل عزلت نشین ِ من انگار همین بس بود
تو باشی و من باشم و شب و ماه !
اما افسوس
تو خدای شعری و من
نخست راهب ِ دیر ِ سکوت !
بگو
کدام اشک ،
کدام سرود ،
در آن حضور ِ مبارک ، قبول می افتد ؟
من آن تلاطم ِ الفاظ ِ بی کرانه ی شعرم
درون من ز هیاهو ، غوغایی ست
ولی خموشم و غمگین !
تو ای خدای شعر من بگو با دل
کدام بارقه ی ناچیز ،
به قلب آیینه وار ِ تو مقبول می افتد ؟
بگو تا نثار کنم این جان ِ بی ارزش را
به پای ِ یک غزل از چشمهای معصومت !
بگو به من که گوشه گیر و مجاور ضریح ِ توام
شفای دلم را دوباره باز خواهم یافت ؟
بخوان برای دلم آیه های روشنایی را
مرا بشناس!
مرا بشناس ای خدای خوبی ها !
من همانم !
همان که شبیه مُرتازها دلش می زیست ....
تو آمدی ...
دلش عابد شد....
تو را پرستید و سخت هم عاشق شد ...
یک نشانه :
" خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ، حیف من زاده ی امروزم ! خدایا ! جهنم ات فرداست ؛ پس چرا من امروز می سوزم ؟ "
با کلیک بر روی لینک زیر می توانید به نمایشگاه کارهای جدیدم هم سری بزنید .
قربان قدوم سبز شما .
مهشید رجایی