تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

یک اشاره :

" نه عشق را می توان نهان کرد ، نه سرفه را ".        .:: جورج هربرت ::.

 

 

می خواهم از غزل عاشقانه ای بگویم که عشق آفرینی کرد . نگاه من و تو مجذوب یکدیگر شد و رقص پلک ها یمان اشاره ای از برای حرف دل ما بود .

آن غزل مهر ما را فزون کرد و ما با صدایی طنین نواز ، دلربای قلب هایی شدیم که در سینه ی ما می تپید ، اما ما صدایی نمی شنیدیم .

 

آری ، عاشق شدیم ؛ عاشق جذابیت نگاه ، عاشق لبخند به راه ، عاشق گرمی عشق ، عاشق تپیدن قلب ، عاشق کلام پر مهر ، ما یار شدیم و قلبمان پیوند خورد با هم و سکوتمان عشق را طراوت می داد .

 

آری ، پا به دلم نهادی و من شاهزاده ی دوران عشق ، در برابر عشق تو زانو زدم و نام خویش را حقیر تر از یار معرفی کردم تا بدانی معجزه ی عشق غرور را می شکند و بلندی را به سجده بر زمین وادار می کند ؛ آن هم با شوق نه هراس !

 

آری ، تکیه گاه من !

وجودم ارزانی تو ! نگاهم خاک راهت و روح و جانم همه خدمتگزار تو ! تا تو فرمان دهی و او به شوق فرمان تو دلدادگی کند .دوستت دارم کمتر از آن یکتایی که تو را آفرید و مرا بر سر راه دل تو گذاشت و بیشتر از همه ی وجودم دوستت دارم .

 

 

 

 

 

سپیده در چشمان من طلوع می کند

نیلوفران ِ قلب ِ من ،

که از غم دگر تکیده اند ؛

رو به سوی نور می کنند

به سوی تابش لطیف ِ زندگی

که از سمت حضور تو می تابد !

 

تو در من جوانه می زنی

رشد می کنی

مرا به نور ،

مرا به آبی ِ آسمان آشنا می کنی .

 

تو بر شاخسار ِ خشک ِ من

زندگی را شکوفه می زنی

 

تو در من قد می کشی

به منتهی الیه ِ آسمان می رسی

و من در وجود ِ خویش ، می شناسمت .

 

من از حضور ِ پاک ِ تو ، ناب می شوم

تازه می شوم

تو با من حرف می زنی

و با صدای تو ،

سپیده در چشمان ِ من طلوع می کند ...

 

 

یک نشانه :

" و عشق ، تنها عشق ؛ تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس . و عشق ، تنها عشق ؛ مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن ! "

                                                                                                .:: سهراب سپهری ::.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |