تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

یک اشاره :

" از دانه های انار تسبیحی دور دستت می بافم تا در قنوت روبروی تو باشم . "

                                                                          .:: محمود اکرامی ::.

 

زلال بودند و رقیق،

در خانه ای از رنگ خورشید ،

شبیه آینه ها – شاید – آسمانه ترین !

و غمی که در آن حجم مردمک های شبرنگ جا نمی گرفت .

 

در چشمهای تو بود که آواز پرندگان را دیدم .

 آری ! بهشت در چشمهای تو بود و

و آن لحظه خدا شدن آسان می نمود !

آنسان که اقتدا کردم پرواز را بر بام چشمهای تو

و گنجشکان رها که مرا طواف می کردند .

 

بنشین تا برایت بگویم

از زمانی که

ستاره ها در آسمان باورم تکثیر شدند

و بر ایوان لحظه های سردم باریدند.

 

عطشی هولناک روحم را به مسلخ کشاند

و حجمی از بوسه های بکر که بر لبهای تو پوسید .

 

اما چشمهایت چیز دیگری می سرود ،

و دستانت آنهمه صداقتی را که به یکجا در آن ریخته بودی

در من مکرر  می کرد .

 

کاش مادرم بود و می دید

خیابان از تو پر شده بود و من تهی تر از خود !

 

دنیا آنقدر بزرگ نبود که بودنت غزل همیشگی ماندن را بخواند

اما چشمهای بالغ تو مرا پیش چشم عشق عریان کرد

آنچنان که شهوت آغوش تو مرا زمین گیر دستهایت کرده بود.

 

اما افسوس که مادرم نبود و ندید

و ندانست ، دخترک خیالباف سالهای دورش عاشق مردی ست

که آسمان از او باردار است

و دستان اوست که پرنده می رویاند.

 

تنها من می دانم ،

که زیستنم را در این کنج خلوتگاه باکره گی می میرم.

هر شب ، در بستر تنهایی خویش بی ماه نفس می کشم

و بغضهای کبودم را بر تن حادثه های زمخت تصویر می کنم .

 

و به چشمانی می اندیشم که بلوغ عشق را در من کاشته اند.

کاش مادرم بود و می دید ...

 

 

یک نشانه :

" درد من حصار برکه نیست ، درد زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است ."

                                                                                                     .:: نویسنده ناشناس ::.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |