تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

یک اشاره :

"بزرگترین درد بیداریست بانو ! ما در خواب به آرزوهایمان می رسیم ... "

                                                                     .:: محمود اکرامی ::.

 

 

عجیب است ؛

نام تو را که می برم ،

آسمان از گنجشک تهی می شود !

 

با من سخن بگو  آئینه !

تا از هرم نفسهای تبدارت ،

شاخه های عریانم آهسته جان گیرند .

تا جرعه جرعه از ذهن زمستان فراموش شوم .

 

چقدر شبیه چشمهای تواند ، شعرهای من ؛

ساده و بی تکلف و روشن !

و من که آسمان را در آن دو نقطه ی روشن باز می یابم .

 

تویی ، معجزه ی اساطیری در عصر تاریکم.

و من که تو را خیس تر از باران ، بنام خویش می خوانم .

 

چقدر مدهوش توام !

چقدر بارانم !

چقدر عشق را با تو زیسته ام .

چقدر نگاه قد کشیده ی تو تا پیکرم را دوست می دارم .

 

بلند می شوی ،

دریا به آسمان می ریزد .

شب  است که نام تو را آهسته می نوشد تا ستاره بزاید .

و آفتاب که نطفه های نور را در وجود من می کارد .

 

سخن می گویی ؛

من نمی بینم هیچ !

پرنده زار در شعرهایم می رقصد .

غزل می سرایی ؛

من نمی شنوم هیچ !

بهار از لا به لای  انگشتان تو  میروید !

 

تو می روی ،

کسی مرا هرس می کند انگار !

و من که گوش به زنگ زمستانم ،

تا از بلند ترین شاخه ی عریانم به تاراجم برد .

و گیسوانم که چون غمهای تو بلند می شوند .

 

با من سخن بگو آئینه !

تا پروانه هایی که از گلوی تو  بر می خیزند را بشمرم.

نام تو را که می برم ،

آسمان از گنجشک تهی می شود ؛

عجیب است .....

 

 

یک نشانه :

" زمستان می بارد و من هر روز ، در آئینه ای جوان ، پیری ام را می شمارم . "

                                                                      .:: نویسنده ناشناس ::.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |