
یک اشاره :
" بی تو ای سبزترین فصل حیات
زندگی صحبت بی جا شده است
مرهم دست لطیف تو کجاست
که سر زخم دلم وا شده است "
در مسلخ یک روز تنگ
نشسته ام
و دستانت را
در میان انگشتان پوسیده ام مرور می کنم .
آن سوی دلم
انگار کسی می گرید
و دستی نا آشنا
انگار
روزهای مانده از عشق را
روی دلم خط می زند !
چه کسی دریا را در چشمهای من کاشت ؟
تو می دانی ؟
و آئینه را از دلم ربود ؟
من از فاصله ی دستهایم تا تو خسته ام
از تکرار این همه روز ، بی تو
از تکرار این همه شب
این همه حرف
از تکرار این همه درد خسته ام .
دیگر هیچ حادثه ای را انتظار نمی کشم
جز حلول دوباره ی تو
بر صحنه ی زندگی ام .
شکل تازه ای از عشق در من می دود ...
یک نشانه :
" آیا هست کسی که به فریاد دل غرق در گرداب من برسد ؟ " من در حال گم شدنم ! "
پیوست :![]()
" دوستای عزیز ؛ برای اطلاع از به روز شدن این وبلاگ لطفا در خبر نامه عضو شوید "![]()