تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد

 

یک اشاره :

              " فراسوی تو ، من کنار دو موج یخ بسته ام ! ساده ام کن از معنا ! "

 

 

در طول و عرض این روزهای بی خورشید

من به دنبال نور می گردم

و دو بال ساده ی کوچک !

 

کاش می دانستم درون خورشیدم چه می گذرد ؟

آنسان که می سوزم از درون و باز می بالم !

 

می نویسم تا بدانی

کجای لحظه ، روئیده ام در تو !

و با کدام پرتو

در آئینه ی هستی تو هبوط کرده ام !

 

تو می توانی از من غزلی ناب  بسرایی.

و می توانی حتی

وقتی واژه های شعرم خشک و تر می سوزند ،

دریایی ام کنی !

 

تو می توانی

تکه تکه های وجودم را بهم بدوزی

تا باور کنی که سالهاست نبودنت را زیسته ام !

_بی نور و بی لبخند _

 

آن سوی کرانه های هستی تو دستی ست

که بی قراری تو را به دلواپسی های شبانه ی من پیوند می زند .

کاش می دانستم درون خورشیدم چه می گذرد ؟

 

 

یک نشانه :

             " عبور باد از لابه لای موهایم نوازشی ست زیبا ، ولی فقط ؛ دستهای تو اعجاز می کنند ."

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |