
سلام ؛
حوالی همین روزها ، سالروز ورود " او " به دنیای من است ؛ به همین خاطر شعر این پست را از شعرهای قبلی م انتخاب کردم و مجددا به " خودش " تقدیم می کنم :
یک اشاره : " حقیقت دارد ، عشق پایانی ندارد . "
.:: سعید نژاد سلیمانی ::.
شما که غریبه نیستید :
همه چیز از یک شب مهتابی آغاز شد . شبی که واژه ی نام او بر دلم جوانه زد . من او را یافتم ، در میان دشتی از آرزوهای سپید ، در عمق فضای عطر آگین مهتاب ، در تلالوء پر نشاط کلمات ، در پشت پنجره ای که تصویر آبی عشقش را به من می نمود .
در رگهایم آرامش حرفهای او جریان یافت ، من صدای نفس های او را در گوشه ی قلبم شنیدم و کسی انگار مدام در گوشم زمزمه می کرد : او همان است ! دوستش داشته باش !
حرفهای دلنشین او را با روحم شنیدم . او ردّ پرواز پرستوها را در آسمانی مه آلود – حتی – می دید.او باد را می شناخت.با دریا آشنا بود .خانه ی چکاوک را دیده بود .او معنی خستگی را می دانست .طعم دلتنگی را چشیده بود .و می دانست خانه ی دوست کجاست ؟
من او را در بطن تپش های قلبم شناختم و در پهن دشت تنهایی خویش برایش کلبه ای ساختم از جنس دلم ! تا عمری در زیر سایه ی پیکرش بیارامم !
از خدا که پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان :
سالی ست که با عشق او زیسته ام و به بودن و داشتنش به خود می بالم . او افتخار تمام عشق های دنیاست . کسی که مثل هیچ کس نیست ، جز خودش ! دلم راست می گفت : او همان است !
تا آن زمان که آسمان وجود دارد ، تا ان هنگام که خورشید در پایان هر روز می میرد و در پگاه دوباره ظاهر می شود ، عشق او زنده و پایدار خواهد بود . " دوستش دارم "
من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم
به همان دست پر از مهر تو و
به همان دل که شده خانه ی من .
می شوم شاد اگر شادی تو
مثل گلهای بهار .
ای بت تاریخی من !
من به محراب تو دستم به دعاست .
می شوم زنده اگر
پای تو کشته شوم .
ای همه هستی من !
سبک آهنگ طراوت بخش ات
می برد این دل غمگین مرا
تا سرا پرده ی شوق .
می شوم شاعر چشمان تو تا
بسرایم غزلی ناب برای دل تو .
تو به یک معجزه می مانی !
تو به یک بارقه ی سبز و لطیف
که نشسته در بر گلدان دلم !
دیدنت خاطره ای ست
مثل باران که ببارد به تن خشک کویر !
ای تو نزدیک ِ دور !
ای تو آن نقطه که من
عشق می خوانم و بس !
من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم ....
یک نشانه : " عشق ، جاده ای ست یک طرفه ! هنگامی که در آن قرار گرفتی ، باید بی کم و کاست به پیش بروی. توقف ممکن نیست ؛ جاده را که نمی توان بند آورد ؟!!!"
.:: سعید نژاد سلیمانی ::.