تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

شبيه ضجه هاي سوزان خورشيد ؛ در التهاب و گداز يك خواهش

نمي دانم چيست ؛

 آنچه روزگار مرا با دو چشم سياه تو پيوند مي دهد ؟

و خنده هايي كه از من نيلوفراني بنفش مي روياند ،

...

كمر همت بر خشكاندنم بسته اند

سالهاست سينه ام از حجم يك كابوس دهشتناك ترك برداشته

دردهايم را بي صدا فرو خورده ام .

...

وجودم ميان اين همه ركود رخوت بار خزه مي بندد

 كسي نيست تا دستان مرا در يك لبخند بارور سازد

 وشاخه هاي تكيده ام را در خلسه يك صبح نمناك بتكاند .

...

دنيا چه كوچك است

پر است از لحظه هايي به عدم پيوسته !

خورشيد مي سوزد و

 مردماني كه به او پشت كرده اند ، پرند از فانوسك هايي مجازي .

...

با كساني كه امروز يارند و فردا ماري در آستين ، زنده بودن را نمي خواهم

بگذار اين دنيا براي آناني باشد كه در چرك و خون زندگي را مي گذرانند

و هر لحظه آبستن ضحاك ها هستند

 نمي دانم چيست آنچه كه روزگار مرا با دو چشم سياه تو پيوند مي دهد ؟...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |