تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد
 

حرف اول :

"ترانه ای را که برایت گفته بودمش فروختم با پولش نخ خریدم زخم دلم رو دوختم "

 

در عبور کند و پر تشویش زمان
به آینده ای مبهم
که آن را از من و تو دریغ می دارند
آه ، یادم می آید
در ساحل چشمان غروب رنگت ،
طعم تلخ اشک را چشیدم
خواستم در عمق آغوشت
پیش چشم همگان
فریاد بر اورم :
" که چرا حضور تو را در لا به لای ذهن خاموشم به اثبات نرسانم ؟"
و " چرا دوستت دارم را به گوش مخالفانش نرسانم ؟ "
گفتی : صبور باش و افتاده !
نگذاشتی ، رفتی !

اینک به جرم عشق
مرا به مسلخ می برند
تا پاره ای سنگ درون سینه ام بکارند
و من پیش چشم همگان
در اوج عشق تو سقوط می کنم ...

بگو !
پس سهم عشق چی ؟

حرف آخر :

"آنهایي كه با تو خنديده اند ممكن است تو را فراموش كنند ولي آنهایي كه با تو گريه كرده اند هرگز تو را از ياد نخواهند برد. "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشيد رجایی  |