يك نشانه :
" انسان چيزي را از دست مي دهد كه يا حق الهي او نباشد ، و يا آنقدر كه بايد و شايد عالي نباشد ."
برگرفته از كتاب " چهار اثر از فلورانس اسكاول شيل "

آنجا نشسته است
با قاصدكي بر شانه
بر ايوان تاريك و روشن
و گلهاي سپيد و زرد افتاده بر ديوار را هرس مي كند
من او را مي بينم
_هر روز در آينه _
سالخورده تر از هميشه
نيستم در لحظه ي بودن
و گيسوان تباه سياهم در سوگ او سپيد مي شوند
اشتياق ؛
چه واژه ي گنگي ست بر شاخه هاي شكسته ي نفسم
با من چه ها كه نمي كنند اين لحظه هاي شوم
غريبه اند با روياهاي من
اين شاپركهاي سوخته
و باد كه زوزه مي كشد تا به صبح
ميان تكه پاره هاي هستي ام
چه سالخورده ام امروز
شكسته تر از شاخه هاي عريان باد
شعرهايم ؛
واژه هايي گنگ كز همه سو ز من مي گريزند
طرح هايم ؛
جرقه هاي نور كه در چشمان من كور مي شوند
آه... !
دختري را مي شناختم
كه نيمه شبي تنها
با قاصدكي نشسته بر شانه
خود را از حلقه ي شكسته ي ماه آويخت
و شب سوگوار او شد
من او را مي بينم
با قاصدكي بر شانه
سالخورده تر از هميشه ...
يك اشاره :
" هر انساني را بيان كامل نفس است . يعني جايي هست كه تنها او بايد پر كند ، نه كس ديگر . كاري هست كه تنها او بايد به انجام برساند ، نه كس ديگر و اين تقدير اوست . "
برگرفته از كتاب " چهار اثر از فلورانس اسكاول شيل "
عکس اتفاقی :

